یک دقیقه ی بامداد : وسط فیلم سینماییِ شبکه دو خوابم برده و روی مبل ولو شده ام!!!
هفت دقیقه ی بامداد : مامانم من رو به اتاقم راهنمایی می کنه تا سر جام بخوابم!!!
هفده دقیقه بامداد : یادم می افته که مسواک نزدم!!!
پیام اخلاقی: با زدن مسواک قبل از خواب، 25 درصد از پوسیدگی دندان هایتان جلوگیری کنید!!!
سی دقیقه ی بامداد : هندزفری گوشی ام همچنان آهنگ "بی تو با تو" ی گروه آریان رو می خونه غافل از اینکه من خوابم برده!!!
چهل و هفت دقیقه و سی ثانیه ی بامداد : پادشاه اول رو خواب می بینم!!!
پنجاه و نه دقیقه و چهل و یک ثانیه ی بامداد : وارد فاز دوم خواب (پادشاه دوم) می شوم!!!
.
.
.
ساعت سه و سی و سه دقیقه و سی و سه ثانیه :
می خواهم نم نم وارد بخش پادشاه ششمِ خوابم بشوم که مامانم بیدارم می کنه!!!
قراره خیر سرم امروز روزه بگیرم و مامانم تشخیص داده حتما بلند شم یه غذای ساده به عنوان سحری بخورم که تا 9 شب همش غر نزنم: گشنمه! گشنمه!!!
قریب به ساعت چهار بامداد : گوشی ام که از دیشب تا حالا روشن مونده و آهنگ "بی تو با تو" رو همینجوری خونده، می زنم به شارژ و برای بار دوم تلاش می کنم که بخوابم!!!
ساعت 7.32 دقیقه : بابام میاد تو اتاق و بیدارم می کنه و میگه: "مهدی! مگه تو امروز قرار نبود بری دانشگاه واسه انتخاب واحد ترم تابستون؟!" در حالت خواب و بیدار بهش میگم:"انتخاب واحد اینترنتیه و تا شب فرصت زیاده واسه انتخاب واحد ترم تابستون! بذار 2 ساعت بخوابیم!!!"
ساعت 9.30 : شبکه خبر داره اخبار نقل و انتقالات رو پخش می کنه و من در حالی که مجذوب تلویزیون شدم به مامانم میگم صبحونه رو آماده کنه ولی با جواب "مگه روزه نیستی؟" روبرو شده و به مجذوبیت خودم به تلویزیون ادامه می دهم!!!
ساعت 10 و خورده ای : زمزمه هایی از قار و قور از شکمم شنیده میشه ولی سریعا تکذیب می کنم!!!
ساعت 11.17 دقیقه : جلوی کولر واسه خودم شاد و خوشحال می چرخم و میام سراغ وبلاگ و کامنت ها رو چکیده (یعنی چک کرده) و به فکر نوشتن یک مطلب می افتم!
ساعت 11.47 دقیقه : دوستم زنگ می زنه و مجبور میشم مطلب رو توی word رها کرده و برم چند دقیقه ای باهاش صحبت کنم! توی اوج صحبت ها و خندیدن ها و گریه کردن ها راس ساعت 12 برق میره و من می مونم و مطلب نصفه و نیمه ام توی word که معلوم نیست بتونم با ریکاوری برش گردونم یا نه!!!
ساعت 12 : ر.ک به ساعت 11.47 دقیقه!!
ساعت 12.59 دقیقه : برق نیست! کولر و کامپیوتر تعطیل شدن و اولین احساس تشنگی نم نم میاد سراغم!!! سعی می کنم با خوندن روزنامه و مجله سر خودم رو گرم کنم تا تشنگی یادم بره که تا حدودی موفق میشم!!!
ساعت 13.15 دقیقه : به یاد ناهارهای روزهای معمولی، با حسرت جای خالیِ قابلمه ی غذا رو روی اجاق گاز رو نگاه می کنم و آهی از اعماق وجودم می کشم که صدایی شبیه فرزاد جمشیدی توی دلم گفت : روزه داران گرامی! فقط 8 ساعت تا افطار باقیست!!!
ساعت 13.58 دقیقه : دو دقیقه زودتر از موعد مقرر برق میاد و کل اهالی خونه (من و مامانم) غرق در نور و شادی میشیم!!!
ساعت 14.02 دقیقه : میرم سراغ کامپیوتر و احوالی از مطلب نیمه تمامم می پرسم که با بی اعتناییِ کامپیوترِ بی احساسم، دلسرد میشم! (باز برنامه ی ریکاوریِ word ام عمل نکرد!!!)
ساعت 14.07 دقیقه : با توجه به آلزایمر مرغی ام کلی زور می زنم و 200-300 کیلو کالری انرژی مصرف می کنم تا همون مطلبِ نیمه تمامم رو بازنویسی کرده و خبر مرگم بذارم تو وبلاگم!!!
ساعت 14.48 دقیقه : مامانم می پرسه: "مهدی گرسنه ات نشده هنوز؟!" با اعتماد به نفس بالایی جواب میدم: "نه بابا! زیاد هم سخت نیست ها!"
ساعت 15 : با دو ساعت تاخیر میرم سراغ نماز!!! البته خدا خودش این تاخیرها رو می بخشه! بالاخره روزه گرفتن بدون برق و با حداکثر زمان ممکن و حداکثر دمای ممکن، این مشکلات رو هم داره دیگه!!!
ساعت 15.15 دقیقه : پیرو حدیث "نماز روزه دار هم عبادته" چرتی می زنیم تا هم سختی های تشنگی رو راحت تر هضم کنیم و هم... هم...
خب.. هم کمبود خواب دیشب رو جبران کنیم... (چیز دیگه ای به ذهنم نرسید!!!)
ساعت 17.14 دقیقه : بابام از سرکار میاد و باز بیدارم می کنه و میگه: "راستی! مهدی ترم تابستون ثبت نام کردی؟ چی شد بالاخره؟!" می خوام عصبانی شم ولی ... بگذریم! میگم :"آره! ظهر اینترنتی ثبت نام کردم! روز کلاس ها موند بعدا از دانشگاه بپرسم!!!"
ساعت 17.39 دقیقه : نه دیگه! این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! گرسنگی به اینجام (سه سانتی متر زیر چونه ام!!!) رسیده! کمی دلسرد میشم ولی باز صدای فرزاد جمشیدی می پیچه تو مغزم که : روزه داران عزیز! فقط 3 ساعت تا نماز مغرب به افق خونه اتون!!!
ساعت 18 : گوشه ی مبل، بیحال به ساعت خیره میشم و برای اذان لحظه شماری می کنم که مامانم میگه: دیوونه! به جای زانوی غم بغل گرفتن بشین 4 تا آرزو کن شاید زد و امسال آدم شدی!!!
ساعت 18.39 دقیقه : فرزاد جمشیدی توی دلم می خواست بگه فقط دو ساعت تا افطار که همون متافیزیکی و به صورت ندایی مبهم گفتم: خودم می دونم! تو هم به جای ساعت گویا شدن بشین 4 تا آرزو کن تا شاید یه شغل خوب پیدا کنی مجبور نشی ماه رمضون کل 30 روزش رو بری جام جم و اونجا سحری بخوری، دور از خونواده!!!
ساعت 19.48 دقیقه : کتاب مفاتیج الجنان تالیف شیخ عباس قمی رو باز می کنم ببینم چه پیشنهادی رو ریکامندد کرده تا انجام بدیم. متاسفانه اکثرش واسه ی بعد از اذانه و چیز خاصی برای قبل از اذان نداره...
ساعت 20.14 دقیقه : گرسنگی از یه طرف، تشنگی از همه طرف ها و خستگیِ ذهنی از اون طرف اومدن سراغم و دارم به سختی با "گرسنگان و نیازمندان" همذات پنداری می کنم که مامانم دستور میده : "مهدی! برو 4 تا نون تازه بگیر، با افطار خیلی می چسبه!" بابام هم تایید می کنه و مجبور میشم برم سنگکیِ سر کوچه...
ساعت 20.32 دقیقه : بیست و سی کیلو چنده؟! دارم ضعف می کنم و فقط گوش هام هستند که دارند مثل آدم کار می کنند و صدای دینگ دینگ قبل از اذان رو می شنون! متافیزیکِ ته دلم هم خراب شده و صدای "فقط یه ذره تا اذان مغرب" رو نمی شنوم...
ساعت 20.39 دقیقه : هوراااااااااااااااااااااااا!!!
اذان گفت و با مشتاقانه ترین حالت ممکن هجوم میارم سراغ سنگک های داغِ سنگکیِ سرِ کوچه و کلهم شب آرزوها و ویش ز نایت و اینها یادم رفته...
ساعت 20.59 دقیقه : بعد از حدود 20 دقیقه استعمال انواع کالری و اسیدچرب و افزودنیهای مجاز و ... تازه از طریق رسانه ی ملی یادمون افتاد که امشب شب آرزوهاست!!!
ساعت 21.14 دقیقه : مامانم من رو به خوندن 12 رکعت نماز مخصوص این شب دعوت می کنه ولی من ترجیح میدم بی واسطه و با زبان اصلی (فارسی) با خدا درد و دل کرده و آرزوها و رغائب و ویش های خودم رو بی سانسور بهش بگم... گوشه ی اتاق می شینم و میرم سراغ خدا...
.
.
.
ساعت 23.04 دقیقه : غرق در خودم یعنی غرق در معنویت میشم و دیگه اتفاق خاصی واسم رخ نمیده!!! (این بخش، بخش متحول گرای داستانه و امیدوارم تونسته باشم معنویت و تحولِ آخر داستان رو کامل بهتون القا کرده باشم!!!)
...
شب آرزوهای خوبی داشته باشید و ما رو هم تو این شب فراموش نکنید...![]()
تا شب آرزوهای بعدی... خدا نگهدار!!!![]()
(این بخش هم بخش خداحافظی و اینها بود که به سبک برنامه های تلویزیون شد!!! شرمنده!!!)