تبليغاتX
دوربرگردون

شیش زدن های یک م.ص...

۱. خسرو شکیبایی هم رفت... چیزی ندارم بنویسم...

۲. آلبوم نفس های بی هدف محسن یگانه رو گرفتم... خیلی قشنگه... واقعا ارزش شونصد بار شنیدن رو داره!

۳. داشتم مطلبی می نوشتم با عنوان "مردم سرزمین من" که ترسیدم مث سه چهار تا مطلب قبلی آخرش نتونم خودم رو کنترل کنم و کار به فحش و فحش کاری بکشه که ادامه ندادم!!!

۴. دقت کردید چه بی وفا شدم؟ از کی ا که به هیشکی کامنت ندادم... ببخشیدم...

۵. ته مه های پست قبلی گفتم می خوام یه تغییر چیزی به وبلاگ بدم... آماده اید؟

۶. همین

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 15:39 | پنجشنبه سوم مرداد 1387 •

انرژی منفی های یک م.ص!!!

 

 مقدمه:

چه سلامی؟

چه علیکی؟

...

موسطه:

 بدبختی گیر کردیم ها! شرایط اون قدر سخت شده، آدم به اون روزهای "..."یِ دانشگاهش راضی میشه!!! چیه این وضع؟

اسممون بیکار،بیعاره ولی از صبح تا شب دارم سگ دو می زنم. تا میای بگی "خسته ام" هم، جیغ همه در میاد که "تو که بیکار، بیعار می چرخی و جلوی کولر لم دادی، بره چی خسته شدی؟!"

...

منتجه!!!:

پ.ن1: بعد از مدت ها یه طرفه گی، شارژ ریختم!!! خدایی چه سخته یه طرفه گی!!!

پ.ن2: کامپیوترم بدجور شیش می زنه! برای اتصال به اینترنت شونصد دفعه باید ری استارتش کنم تا عین آدم شماره گیری کنه!

پ.ن3: تو این هیر و ویر، یه کارت اینترنت 25 ساعته اتم هم گم شد!!!

پ.ن4: نمره هام اومدن ولی بچه ها هیشکی حس نداره با من بیاد بریم اون خراب شده نمره ها رو نگاه کنیم! با ادامه این وضع خودم تهنا(!) باید برم اون خراب شده!!

پ.ن5: دلم بره کلهم نت و بلاگ و میل تنگ شده! ایشالا سه شنبه زندگی امون به روال عادی برمیگرده!

پ.ن6: چه تعطیلات مسخره ای بود. البته به تعطیلات 14-15 خرداد که "..."ی ترین تعطیلات عمرم بود، نمی رسه!!!

پ.ن7: ترانه مادری چه باحال شده! دیدید پسر اوسکوله رو؟! آدم به چشم های خودش هم دیگه نمی تونه اطمینان داشته باشه! چش و گوش همه باز شده!!!

پ.ن8: "ه.ج" اصلا فاز نمیده! نسبت به تابستون پارسال خیلی افت کرده! بر و بچ نویسنده! یه فکری بکنید!!!

پ.ن9: روزنوشت هام هنوز هست ها! یادم نرفته!!!

پ.ن10:

حسین جون! من نت نمیام لااقل تو یه زنگ بزن!!!

هادی جون! کلهم کم پیدایی؟!

احمدرضا جون! 5 مرداد رتبه ها میاد؟ ایشالا چند هزار؟

م.ا.چ جون! خدایی می بینی وضعیتم رو؟!

عماد جون! بیا بلاگفا دیگه! به جون تو نمی فهمم کی آپ کردی.

مهدی جان! رفتی کربلا یا کی میری؟!

...

هدی جون! مرسی واسه همه چیز...

سارا جون! شرمنده کم میام ها... جبران می کنم.

لی لی جون! خوبی؟ خوشی؟ خبری نیس ازت؟

صورتی جون! دلم خیلی تنگ شده واست...

آبجی سمیه! می بینی چه تابستون مسخره ای شده؟

حنانه جون! تو باز هنوز پرشین بلاگی؟! ای بابا!

آنانی جون! تو هم بدتر از من نیتسی ها؟

...

پ.ن11: وااااااای! چقدر حرف داشتم!!!

پ.ن12: برای اولین بار می خواستم بابا نداشته باشم.

پ.ن13: حوصله بحث در مورد پ.ن12 رو ندارم.

پ.ن14: وبلاگ یه تحول می خواد. مگه نه؟! (با سر تایید کنید!!!)

پ.ن15: بسه دیگه! کار ندارید؟

پ.ن16: مخلص همه اتونم...

پ.ن17: تمام نمی شوم شبی... هستم حالا حالاها!!!

پ.ن18: با اجازه همه گی...

پ.ن19: فعلا

پ.ن20: بای

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 21:12 | یکشنبه سی ام تیر 1387 •

روز مرد مبارک... همین
!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 12:50 | چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

باز همینجوری

سلام...

روزهای به شدت "..."ی بخوانید "سگی" رو پشت سر می گذارم!

نت نمیام هیچ، از روزنامه و مجله هم خبری نیست و حتی ه.ج هم نخریدم!

شارژ موبایل تموم شده و نیمه یک طرفه ام!!! فقط ۱۰ تا تک تومن نگه داشتم میسد کال بندازم!!!

سه در چهار رو هم شنبه ندیدم!

امیدوارم تا یکی دو روز آینده همه چی حل شه!

...

پ.ن۱: بیشین بینیم بابا! دنبال یه سری کار اداری ام! چقدر منحرفی تو!!!

پ.ن۲: هدیه! به خدا میگیرم می زنمت ها! مسخره کردی؟!

پ.ن۳: واسه روز پدر برنامه دارم ولی اگه این وضعیت و کارهای اداری تو اداره های خراب شده ی ج.ا.ا ادامه پیدا کنه فک نکنم کاری بشه کرد...

پ.ن۴: دوس دارم تو بازی های وبلاگی شرکت کنم ولی...

پ.ن۵: م.ا.چ جان! توهم داری ها!!!

پ.ن۶: چقدر دلم تنگ  شد یهو!!!

پ.ن۷: باید دو رقمی شه... پ.ن ها رو میگم!

پ.ن۸: هشت

پ.ن۹: نه

پ.ن۱۰: هورا! ده!!!

پ.ن۱۱: فلن

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 10:10 | دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 •

پیش بینی شب آرزوهای یک طنزنویس!!!

 

 اصولا و از آنجایی که طنزنویس ها هم خیر سرشان آدم اند و می توانند در امور آدمیزادی شرکت کنند، این بار بنده ی حقیر عزم شرکت در مراسم پرفیض و معنویِ "لیله الرغائب" و یا همان "شب آرزوها" ی خودمان و یا "ویش ز نایت!!!" اجنبی ها را داشته و می خواهم کنداکتور خیالیِ خودم برای امروز و امشب (اولین الخمس الشنبه ی شهر رجب مقارن با سومین پنج شنبه ی ماه تیر و سیکِندث تِرز دِی آف ژولای مانت) رو به رشته تحریر دربیاورم! باشد که...!!!

 

یک دقیقه ی بامداد :  وسط فیلم سینماییِ شبکه دو خوابم برده و روی مبل ولو شده ام!!!

 

هفت دقیقه ی بامداد : مامانم من رو به اتاقم راهنمایی می کنه تا سر جام بخوابم!!!

 

هفده دقیقه بامداد : یادم می افته که مسواک نزدم!!!

 

پیام اخلاقی: با زدن مسواک قبل از خواب، 25 درصد از پوسیدگی دندان هایتان جلوگیری کنید!!!

 

سی دقیقه ی بامداد : هندزفری گوشی ام همچنان آهنگ "بی تو با تو" ی گروه آریان رو می خونه غافل از اینکه من خوابم برده!!!

 

چهل و هفت دقیقه و سی ثانیه ی بامداد : پادشاه اول رو خواب می بینم!!!

 

پنجاه و نه دقیقه و چهل و یک ثانیه ی بامداد : وارد فاز دوم خواب (پادشاه دوم) می شوم!!!

 

.

.

.

 

ساعت سه و سی و سه دقیقه و سی و سه ثانیه :

می خواهم نم نم وارد بخش پادشاه ششمِ خوابم بشوم که مامانم بیدارم می کنه!!!

قراره خیر سرم امروز روزه بگیرم و مامانم تشخیص داده حتما بلند شم یه غذای ساده به عنوان سحری بخورم که تا 9 شب همش غر نزنم: گشنمه! گشنمه!!!

 

قریب به ساعت چهار بامداد : گوشی ام که از دیشب تا حالا روشن مونده و آهنگ "بی تو با تو" رو همینجوری خونده، می زنم به شارژ و برای بار دوم تلاش می کنم که بخوابم!!!

 

ساعت 7.32 دقیقه : بابام میاد تو اتاق و بیدارم می کنه و میگه: "مهدی! مگه تو امروز قرار نبود بری دانشگاه واسه انتخاب واحد ترم تابستون؟!" در حالت خواب و بیدار بهش میگم:"انتخاب واحد اینترنتیه و تا شب فرصت زیاده واسه انتخاب واحد ترم تابستون! بذار 2 ساعت بخوابیم!!!"

 

ساعت 9.30 : شبکه خبر داره اخبار نقل و انتقالات رو پخش می کنه و من در حالی که مجذوب تلویزیون شدم به مامانم میگم صبحونه رو آماده کنه ولی با جواب "مگه روزه نیستی؟" روبرو شده و به مجذوبیت خودم به تلویزیون ادامه می دهم!!!

 

ساعت 10 و خورده ای : زمزمه هایی از قار و قور از شکمم شنیده میشه ولی سریعا تکذیب می کنم!!!

 

ساعت 11.17 دقیقه : جلوی کولر واسه خودم شاد و خوشحال می چرخم و میام سراغ وبلاگ و کامنت ها رو چکیده (یعنی چک کرده) و به فکر نوشتن یک مطلب می افتم!

 

ساعت 11.47 دقیقه : دوستم زنگ می زنه و مجبور میشم مطلب رو توی word رها کرده و برم چند دقیقه ای باهاش صحبت کنم! توی اوج صحبت ها و خندیدن ها و گریه کردن ها راس ساعت 12 برق میره و من می مونم و مطلب نصفه و نیمه ام توی word  که معلوم نیست بتونم با ریکاوری برش گردونم یا نه!!!

 

ساعت 12 : ر.ک به ساعت 11.47 دقیقه!!

 

ساعت 12.59 دقیقه : برق نیست! کولر و کامپیوتر تعطیل شدن و اولین احساس تشنگی نم نم میاد سراغم!!! سعی می کنم با خوندن روزنامه و مجله سر خودم رو گرم کنم تا تشنگی یادم بره که تا حدودی موفق میشم!!!

 

ساعت 13.15 دقیقه : به یاد ناهارهای روزهای معمولی، با حسرت جای خالیِ قابلمه ی غذا رو روی اجاق گاز رو نگاه می کنم و آهی از اعماق وجودم می کشم که صدایی شبیه فرزاد جمشیدی توی دلم گفت : روزه داران گرامی! فقط 8 ساعت تا افطار باقیست!!!

 

ساعت 13.58 دقیقه : دو دقیقه زودتر از موعد مقرر برق میاد و کل اهالی خونه (من و مامانم) غرق در نور و شادی میشیم!!!

 

ساعت 14.02 دقیقه : میرم سراغ کامپیوتر و احوالی از مطلب نیمه تمامم می پرسم که با بی اعتناییِ کامپیوترِ بی احساسم، دلسرد میشم! (باز برنامه ی ریکاوریِ word ام عمل نکرد!!!)

 

ساعت 14.07 دقیقه : با توجه به آلزایمر مرغی ام کلی زور می زنم و 200-300 کیلو کالری انرژی مصرف می کنم تا همون مطلبِ نیمه تمامم رو بازنویسی کرده و خبر مرگم بذارم تو وبلاگم!!!

 

ساعت 14.48 دقیقه : مامانم می پرسه: "مهدی گرسنه ات نشده هنوز؟!" با اعتماد به نفس بالایی جواب میدم: "نه بابا! زیاد هم سخت نیست ها!"

 

ساعت 15 : با دو ساعت تاخیر میرم سراغ نماز!!! البته خدا خودش این تاخیرها رو می بخشه! بالاخره روزه گرفتن بدون برق و با حداکثر زمان ممکن و حداکثر دمای ممکن، این مشکلات رو هم داره دیگه!!!

 

ساعت 15.15 دقیقه : پیرو حدیث "نماز روزه دار هم عبادته" چرتی می زنیم تا هم سختی های تشنگی رو راحت تر هضم کنیم و هم... هم...

خب.. هم کمبود خواب دیشب رو جبران کنیم... (چیز دیگه ای به ذهنم نرسید!!!)

 

ساعت 17.14 دقیقه : بابام از سرکار میاد و باز بیدارم می کنه و میگه: "راستی! مهدی ترم تابستون ثبت نام کردی؟ چی شد بالاخره؟!" می خوام عصبانی شم ولی ... بگذریم! میگم :"آره! ظهر اینترنتی ثبت نام کردم! روز کلاس ها موند بعدا از دانشگاه بپرسم!!!"

 

ساعت 17.39 دقیقه : نه دیگه! این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! گرسنگی به اینجام (سه سانتی متر زیر چونه ام!!!) رسیده! کمی دلسرد میشم ولی باز صدای فرزاد جمشیدی می پیچه تو مغزم که : روزه داران عزیز! فقط 3 ساعت تا نماز مغرب به افق خونه اتون!!!

 

ساعت 18 : گوشه ی مبل، بیحال به ساعت خیره میشم و برای اذان لحظه شماری می کنم که مامانم میگه: دیوونه! به جای زانوی غم بغل گرفتن بشین 4 تا آرزو کن شاید زد و امسال آدم شدی!!!

 

ساعت 18.39 دقیقه : فرزاد جمشیدی توی دلم می خواست بگه فقط دو ساعت تا افطار که همون متافیزیکی و به صورت ندایی مبهم گفتم: خودم می دونم! تو هم به جای ساعت گویا شدن بشین 4 تا آرزو کن تا شاید یه شغل خوب پیدا کنی مجبور نشی ماه رمضون کل 30 روزش رو بری جام جم و اونجا سحری بخوری، دور از خونواده!!!

 

ساعت 19.48 دقیقه : کتاب مفاتیج الجنان تالیف شیخ عباس قمی رو باز می کنم ببینم چه پیشنهادی رو ریکامندد کرده تا انجام بدیم. متاسفانه اکثرش واسه ی بعد از اذانه و چیز خاصی برای قبل از اذان نداره...

 

ساعت 20.14 دقیقه : گرسنگی از یه طرف، تشنگی از همه طرف ها و خستگیِ ذهنی از اون طرف اومدن سراغم و دارم به سختی با "گرسنگان و نیازمندان" همذات پنداری می کنم که مامانم دستور میده : "مهدی! برو 4 تا نون تازه بگیر، با افطار خیلی می چسبه!" بابام هم تایید می کنه و مجبور میشم برم سنگکیِ سر کوچه...

 

ساعت 20.32 دقیقه : بیست و سی کیلو چنده؟! دارم ضعف می کنم و فقط گوش هام هستند که دارند مثل آدم کار می کنند و صدای دینگ دینگ قبل از اذان رو می شنون! متافیزیکِ ته دلم هم خراب شده و صدای "فقط یه ذره تا اذان مغرب" رو نمی شنوم...

 

ساعت 20.39 دقیقه : هوراااااااااااااااااااااااا!!!

اذان گفت و با مشتاقانه ترین حالت ممکن هجوم میارم سراغ سنگک های داغِ سنگکیِ سرِ کوچه و کلهم شب آرزوها و ویش ز نایت و اینها یادم رفته...

 

ساعت 20.59 دقیقه : بعد از حدود 20 دقیقه استعمال انواع کالری و اسیدچرب و افزودنیهای مجاز و ... تازه از طریق رسانه ی ملی یادمون افتاد که امشب شب آرزوهاست!!!

 

ساعت 21.14 دقیقه : مامانم من رو به خوندن 12 رکعت نماز مخصوص این شب دعوت می کنه ولی من ترجیح میدم بی واسطه و با زبان اصلی (فارسی) با خدا درد و دل کرده و آرزوها و رغائب و ویش های خودم رو بی سانسور بهش بگم... گوشه ی اتاق می شینم و میرم سراغ خدا...

 

.

.

.

 

ساعت 23.04 دقیقه : غرق در خودم یعنی غرق در معنویت میشم و دیگه اتفاق خاصی واسم رخ نمیده!!! (این بخش، بخش متحول گرای داستانه و امیدوارم تونسته باشم معنویت و تحولِ آخر داستان رو کامل بهتون القا کرده باشم!!!)

...

 

شب آرزوهای خوبی داشته باشید و ما رو هم تو این شب فراموش نکنید...

تا شب آرزوهای بعدی... خدا نگهدار!!!

(این بخش هم بخش خداحافظی و اینها بود که به سبک برنامه های تلویزیون شد!!! شرمنده!!!)       

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 10:48 | پنجشنبه بیستم تیر 1387 •

به بهانه ی 18 تیر...

امروز سالروز کشتار بی رحمانه ی دانشجویان ایران زمین توسط شیادانِ فاشیست، آخوندهای جمهوری اسلامیِ ایران است!!!

می خواهم بنویسم! از این خامنه ای فلان فلان شده تا آن خمینی گور به گور شده و از همین احمدی نژادِ بی پدر مادر تا آن خاتمیِ روباه صفت!!!

می خواهم از جمهوریِ به اصطلاح اسلامیِ ایران بنویسم که با بی لیاقتی 98 درصد رضایت سال 58 را به 16 درصد در سال 87 رساند.

 

...

دیشب فیلم گفتگوی فرزاد حسنی با سردار رادان را دیدم. دوباره صحنه های لگد زدنِ پلیس به دختران، صورت های خونین زنان در میدان ولیعصر، صحنه های شکنجه ی دختران و پسران به بهانه ی ارتقای امنیت اجتماعی، مردان و زنانِ حیوان صفت و خودفروخته ی مجریِ طرح امنیت اجتماعی و قیافه ی شیطانیِ سردار زارعی مسئول طرح امنیت اجتماعیِ تهران، جلوی چشمم رژه می رفتند. دوباره یاد حرف های دروغ گوی بزرگ "آقای ا.ن" (احمدی نژاد) قبل از به مسند قدرت رسیدن که می گفت ما با موی مردم کار نداریم، افتادم. دوباره...

 

دیشب باز برق رفت! کاملا ناهماهنگ با برنامه ی اعلام شده ی جیره بندی!

یاد جیره بندیِ آب چند سال پیش افتادم که دبه دبه آب جمع می کردیم. یاد افت فشار گازِ پارسال افتادم که تو سرما می لرزیدیم! یاد مردم تبریز و اردبیل و شهرهای شمالی افتادم که پارسال در به در دنبال کپسول گاز بودند. یاد مردم شهر پرند افتادم که پارسال تو سرما و بدون گاز، محاصره ی برف بودند...

 

دیشب "شبکه ی پارس" هم مثل "شبکه ی کانال1" از ماهواره حذف شد. باز پیام "سرویس در دسترس نیست" به جای زیر نویس های "وعده ما سه شنبه 5 بعد از ظهر میدان ولیعصر" روی صفحه جا خوش کردند. باز یاد این افتادم که این پدرسوخته ها که مثل آب خوردن شبکه های مخالف خودشان را از ماهواره هاتبرد حذف می کنند، چرا نمی توانند شبکه های خودمان رو عین آدم روی صفحه تلویزیون مردم بیارند؟! یاد پارک ملت افتادم که چطور به خاطر حرف های همین شبکه های به قول خودشان صد تا یه غاز، 200 نفر را دستگیر کردند. یاد حرف های 20.30 که این شبکه ها را مسخره می کرد افتادم. یاد اینکه چطور همین شبکه ها حالا چقدر مهم شدند که کلی هزینه می کنند تا از روی ماهواره حذف شوند؟!

 

دیشب دوباره هنگ کردم. به خاطر اینکه چطور با 219 هزارتومان (پایه حقوق کارگری) باید هم 400 هزارتوان کرایه داد و هم برنج 4000 تومانی خرید و هم 20-30 هزار تومان پول آب و برق و گازِ جیره بندی شده داد، هم شهریه دانشگاه داد و هم...

 دوباره...

 

نمی دانم مسئول این بدبختی ها را چه کسی باید دانست، فقط این را می دانم که من هیچوقت خمینی با آن وعده های برق مفت، آب مفت و خامنه ای با آن حرف های روباه گونه اش و خاتمی با آن وعده های دروغین و این احمدی نژاد با این همه ریاکاری هایش را نمی بخشم، هیچوقت...

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 16:0 | سه شنبه هجدهم تیر 1387 •

مجمع دیوانگان مبارز!!!

آقا این بلاگفا دیوونه خونه ای شده واسه خودش ها!!!

همه یه جوری دارن شیش می زنن! دوست نداشتم یه بار دیگه لیست لینک ها رو وردارم و دونه دونه به نقد بکشم ولی مگه می ذارن؟!

 ...

از سردسته ی دیوونه ها شروع کنیم! از م.ص!!!

این موجود، مسئول دیوونه خونه ی بلاگفاست و از اسفند 86 تا به امروز به طرز مشکوکی یا دیوونه شده یا خودش رو به دیوونه گی زده! زیاد در موردش بحث نمی کنیم، چون اصلا ارزش بحث نداره!!! (خود زنی با م.ص!!!)

اما دیوونه ی بعدی، هدی خانمه!!!

این هدی خانم که با نام مستعار 1367 ابتدا خودش رو به مردم معرفی کرد، بعد از مدت کوتاهی چهره ی اصلی و دیوانه ی خود را رو کرده و با نام حقیقیِ هدیه شروع به دیوانه بازی کرد. با یک بار سر زدن به وبلاگش مطمئنا به حرف های من ایمان خواهید آورد...

نفر بعدی هم لی لی است!

لی لی خانم موقع رفتن هدی و حسین تنها بلاگر باقیمانده ی دیار بلاگفا بود ولی حالا کم آورده و دیوونه بازی هاش گل کرده و میگه "چقد بی خیالی طی کنم؟!" ! دختر! چی شده مگه؟ اعصابتون خورده چرا سر وبلاگتون خالی می کنید؟ دیواری کوتاه تر از وبلاگتون پیدا نمی کنید؟ بشین سر خونه و زندگی ات(البته مجازی اش)! قهر کردن فایده نداره!!! (البته مطلب من رو نخونده، خودش پشیمون شد!!! تاثیر متافیزیکیِ مطلب رو داشتید؟!)

ح.ج یا حسین جعفریان معروف هم که...

موجودی است عجیب! نظرسنجی گذاشته ملت بیان اون رو به حیطه نقد ببرن! مرد حسابی! یه نگاه به آرشیو وبلاگ هات بزن تا ببینی چقدر دیوونه تر از قبل شدی...

...

دیوانه های دیگری هم هستند که متاسفانه نوشتن درموردشون سالها وقت می طلبه!!! آنانی و دنی و سارا و هادی و سمیه و احمدرضا و م.ا.چ و ... از این جمله اند!!!

...

شرمنده!

موضوعی بره آپ ندارم، از روش ترور شخصیتِ دوستان استفاده کردم! از همینجا آمادگی خودم برای ترورشخصیت شدن خودم را در مواقع بی سوژه ای اعلام می کنم!!!

...

تا بعد... 

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 15:51 | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 •

دیوانه گی های یک م.ص

نوشتم...

یه صفحه ی کامل ورد ولی...

نذاشتم!

در مورد دیوونه ها بود... لی لی! هدی! حسین! سارا! دنی! هادی! احمدرضا! و...

دیدم خودم دیوونه ترم!

مشکل ایده پیدا کردم!

باز...

...

باز هیچی بابا! چرا اینجوری نیگا میکنی؟! باز دلم گرفته بود خواستم بنویسم همچین نگا کردی ترسیدم! بی خیال! اصلا باز دلم نگرفته!!!

...

قالب وبلاگ باحال می خوام! آدرس داشتید بذارید...

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 20:1 | شنبه پانزدهم تیر 1387 •

عکس نوشت!!!

جدیدترین استخدام ها در راهنمای همشهری

 

فقط مونده بود برای سی دی فروشی در پارک هم آگهی بدن که بحمدالله اون هم حاصل شد!!! 

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 15:40 | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 •

دوربرگردون یک ساله شد...

تو این هیر و ویر و بدبختی ها و مصیبت ها و مشکلات و شکست ها و گرونی ها(!) و برق نبودن ها و حوصله نداشتن ها و بیکار شدن ها و تنها شدن ها و کلا اعصاب خوردی ها، تولد وبلاگم شده!!!

"دوربرگردون" طنز نویس کننده ی من، همدم تنهایی های من و قدیمی ترین وبلاگ من، یکساله شد.

جشن تولدی کوچک خواستم برگزار کنم و باز هفته نامه دوربرگردون رو می خواستم راه بیندازم که خورد به برخی مشکلات شخصی و جشن تولد کوچکم، کوچیکتر شد و هفته نامه دوربرگردون بی سر و صدا تر دوباره راه افتاد...

...

دوربرگردون در یکسال گذشته!!!

 

پارسال قبل از کنکور یادمه به جای درس خوندن، روزی یه ساعت نت بودم و بیکار، بیعار ،می چرخیدم! این وبلاگ رو هم خیلی قبل ترش تاسیس(!) کرده بودم!!! از 9 خرداد نوشتم : این وبلاگ از فردای کنکور کار خود را آغاز خواهد کرد!!! آبجی سمیه و فاطمه محکم و الف.ن.ب اولین لینک ها و اولین کامنت دهنده ها و اولین دوستان اینترنتی ام بودند که بعدا خیلی های دیگه بهشون اضافه شدن که الان ذهنم یاری نمیکنه همشون رو بگم!!!

تابستون پارسال با وبلاگ بازیِ خاله زنکی(!) سپری شد ولی پاییز (همزمان با رفتن به دانشگاه) سبک رو خواستم عوض کنم و خیلی سیاسی تر نوشتم تا اینکه آخر آذر ماه هک شدم و کل مطالبم ترکید!!!

زمستون ولی نشریه دوربرگردون رو راه انداختم که با وجود اون، اینجا تقریبا تعطیل شده بود! بهار هم اینجا و هم نشریه تعطیل شدند و اساس کشی کردم به "سکوت شیشه ای" و بعد "به همین سادگی" و حالا دوباره به "دوربرگردون" !!!

امسال با ورود به دومین سال وبلاگ نویسیِ حرفه ای ام، باز سبک ام رو عوض کرده و می خوام طنزهای خیلی باحال و عمومی بنویسم! چیه از شنگول بازی و دیوونه بازی های خودم بنویسم و ملت بخندن؟! مگه من... الله اکبر!!!

...

چون می خوام طولانی نشه همین جا بحث رو مختومه اعلام میکنم و شما ر وبه بخش بعدیِ برنامه ها دعوت می کنم...

...

همه ی دوستانِ اینترنتیِ من!!!

(به ترتیب لینکستانِ بغل دستِ سمتِ چپِ منوی وبلاگ!!!)

 

مهدی خانعلی زاده:

اون یه احمدی نژادیِ تندرو یه مخالف تندروِ محمودم! از همون اول اون از محمود طرفداری میکنه و من محمود رو مسخره می کنم! این داستان تا 3 تیر 88 ادامه خواهد داشت!!!

صورت های کاغذی:

دختره ی پر رو کلی ما رو سرکار گذاشته بود! تو به همین سادگی با هم آشنا شدیم ولی نامرد،ما رو از دوربرگردون(قبل از عید!) زیر نظر داشته!!!

راهه های باریک عمر (لیلا) :

تو سکوت شیشه ای اومد گفت: میتی! وبلاگم ریختش ریخته به هم، ببین می تونی کاری کنی؟! من که نتوستم کاری کنم ولی همینجوری اتفاقی با هم آشنا شدیم و بعد توی وب گروهی بیشتر تر آشنا شدیم تا الان که دیگه لیلا، آبجی لی لیِ من شده و من اوس معمارِ اون!!!

شاگرد تو (احمد رضا) :

احمدرضا خان رو از وب گروهی پیدا کردم!!!(یعنی اونجا همدیگه رو پیدا کردیم!) اول فک می کردم یه جوون 26-27 ساله است ولی بعدا فهمیدم کنکوریه! بنده خدا دم کنکور تیک عصبی گرفت و فک کنم کل کنکورش فقط به فکر "خنک آن قمار باز بود که نمی دونم چی چی هوس چی چی" بود. (آخرش هم این یه بیت رو حفظ نتونستم بکنم!!!)

امید هدایت (محمود) :

پارسال با کلی کامنت های بامزه و طنز من رو مشتاق خودش کرد و الانه که الانه اولین خواننده ی شعر هاش منم!!! ییهو حضورش رو در نت کمرنگ کرد ولی هر چقدر هم کمرنگ باشه، ما مخلصشیم!

ضامن آهو (کیمیا) :

آبجی کیمیای من از پارسال تابستون تا الان باهام بوده و کلی مخلصشم! البته تازگی ها ما رو تحویل نمیگیره و فقط از این کامنت گل و بلبل ها می ذاره و میره ولی ما هنوز همون داداش مهدی اش هستیم و دوستش داریم!

هنر هفتم (امید) :

امید خان بعد از توسعه ی وبلاگش در راستای سیاست های اصل 44 قانون اساسی سرش خیلی شلوغ شد و کمتر میاد و میره! البته من هم کمتر بهش کامنت می دم چون هر روز 6 تا مطلب جدید داره و نهایت بشه مطالب رو خوند نه اینکه نظر داد!!!

گپ (امیر) :

یه همشهری جوانی بود که کم کم رابطه امون به جز دو تا خواننده ی همشهری جوان، دو تا رفیق شد. البته تازگی ها روابط کمتر شده که می ذاریم به حساب شلوغیِ سرِ دو تامون!

تا انتها (مریم) :

تو کامنت های حمید محمدی اول فقط من بودم و مریم و یکی دو نفر دیگه! همونجا فهمیدم مریم عشق فوتبال هم هست! این شد که روابط بیشتر شد و الان بعد از یکسال هنوز خواننده ی خبرهاش هستم و اون هم خواننده ی نوشته های من!

جنبه داشته باشم (محسن) :

مخالفِ سر سخت عقایدِ من بود که همش یه تیکه می انداخت و می رفت ولی کم کم جرقه ی عشق خورده شد و از سکوت شیشه ای شدیم رفیق وبلاگی! یه کامنت اش هیچوقت یادم نمیره: یادت باشه یه دوربرگردون هیچوقت مسیر یه بزرگراه رو عوض نمیکنه فقط بعضی ها رو بر می گردونه!!!

شریف آنلاین (رسول) :

بنده خدا رو آسفالت کردم. دونه درشتِ هفتایی ها ما رو به جمع وبلاگی اشون دعوت کرد  و من هم پذیرفتم ولی بعد از تابستون خیلی کم میرم وبش ولی باز روابطمون قطع نشده! تو دو ماهِ اولِ امسال، 6 بار عوض شدنِ آدرسش وبلاگم رو براش کامنت کردم!!!

رهگذر (آبجی سمیه) :

مثل آبجیِ واقعی ام می مونه و از همون اولین روز باهام بوده! خیلی موقع ها با حرف هاش آرومم کرده و خیلی وقت ها با نوشته هاش آروم شدم. شاید واسش داداش خوبی نبوده باشم ولی اون واسم بهترین آبجیِ دنیا بوده! خیلی مخلصشم... همین!

محکم (آبجی فاطمه) :

دختره ی پر رو واسه من قهر کرده!!! فکر می کنه می تونه به همین راحتی از دست من خلاص شه!!! فاطمه جون! عمرا بذارم کسی از دستم ناراحت شه!!! یا الان خودت با دستای خودت لینکم رو می ذاری و کامنت میدی یا همین چهارشنبه دارم میام مشهد، میام اونجا حسابت رو میرسم!!!

آدم برفی (هادی) :

با نمک ترین پسری که تو عمرم دیده بودم! تو نوشته های بی ریا و ساده و بدون سانسورش یه دنیا حرف هست! عقایدش 110 درصد با من یکیه و خیلی با نوشته هاش حال میکنم! البته یه مدت به خاطر یکی(بر وزن الی!!!) ناراحت بود که خوشبختانه حالا دوباره برگشته!!! قراره بزودی دوستیمون از حالت مجازی به واقعی تبدیل بشه!!!

بهاره :

از معدود دخترهای طنز نویسه که حداقل من یکی با نوشته هاش خیلی حال میکنم! بنده خدا پارسال همزمان به وبلاگ من، وبلاگش هک شد و ترکید که به لطف حق(!) دوباره از نو ساختش...

محمد امین چیتگران :

برعکسِ همه ی دوستی های اینترنتی، اول همدیگر رو تو نمایشگاه دیدیم و بعد دوستیمون اینترنتی شد!!! تو همین یکی دو ماه گذشته که با هم آشنا شدیم، شونصد تا اتفاق افتاد که شونصد بار اون از دست من و من از دست اون ناراحت شدم ولی به خیر و خوشی فعلا همه چیز عادی پیش میره!(البته اگه حرف های اون موقع ام رو به دل نگیره!!)

همسفر (رامین) :

آقا رامین خیلی لطف دارن و خیلی وقت ها میان و مطالب رو می خونن و نظر میدن! من که شیفته ی نوشته های بدون سانسور و بی ریا و بزرگونه ی ایشونم! دخترشون هم داره کم کم بزرگ میشه و سیر بزرگ شدنش رو می تونید تو وبلاگش ببینید!!!

هنوز کودکم (زینب) :

فک کنم یکی از دوستی های به واسطه ی همشهری جوانی بود... فعلا که خبری ازش نیست ولی موقع بودنش می ترکوند! قدیم خیلی باحال تر می نوشت ولی الان دغدغه هاش خیلی خاص تر شده و نوشته هاش یه جوری شدن!!!

عاشقکده (هاله) :

این دختر دهن ما رو آسفالت کرد! چون رشته اش معماری بود، باهاش آشنا شدم و پارسال هی بیشتر آشنا شدیم تا اینکه نمایشگاه مطبوعات همدیگه رو دیدیم. بعد از اون سرش شلوغ شد و وبلاگ قبلی اش رو تعطیل کرد و رفت عاشقکده و ما رو فراموش کرد و الان بعد از شونصد روز اومده میگه :چطوری مهندس؟! یکی نیست بگه خجالت نمی کشی؟!

ابولفضل ناظمی :

به نظرم زحمت کش ترین وبلاگ دارِ همشهری جوانه. بعد از انسیه که وبلاگش رو تعطیل کرد، جورِ سایت و حلقه ی ارتباطی بودنِ همشهری جوان رو تنهایی می کشه و هیچ نمی گه! کاش یه وبلاگ دیگه هم برای نوشته های شخصی اش می داشت تا بیشتر تر باهاش آشنا می شدیم.

طناز (هاشیم) :

رفیقِ حسین جعفریان بود ولی الان کلا سرکار میره و زیاد وقت نداره بیاد کامنت های باحال بنویسه! بانمک ترین نوشته های طنز در مورد احمدی نژاد رو هاشم می نویسه و تو این یه مورد همتا نداره!!!

گاه در تنهایی (نجمه) :

نیستی؟ کم پیدایی؟

عید اوج کامنت بازیِ من و نجمه و حسین و هدیه و لیلا بود ولی بعد از عید کم کم نجمه خانم سرسنگین شد و عین زینب، دغدغه هاش عجیب و غریب تر شد و الان به اینجا رسیده که عمرا با 6-7 بار خوندن از نوشته هاش سر در بیارید!!!

1367 (آجی هدیه) :

صمیمی ترین دوستِ اینترنتی ام که تو عمرم با هیشکی مثل اون صمیمی نبودم. دختری است دیوونه و غیر قابل پیش بینی که الان معلوم نیست به چه علتی وبش رو ترکونده؟ تو "به همین سادگی" خیلی کمکم کرد و خیلی آرومم کرد. هر چی در موردش بنویسم کمه ولی...

آجی... خیلی دوستت دارم! به خاطر داداش متی هم که شده بشو همون 1367 خودم! خب؟!

لرشی :

مهم ترین وجه اشتراکش با من پیام نوری بودنشه! توی سیستم هردمبیل پ.ن درس میخونه و از با نمک ترین بلاگرهای ایرانه!!! نمی دونم چرا ولی خیلی راحت باهاش شوخی می کنم و اصلا می خوام براش کامنت بنویسم، همینجوری تیکه ها پشت سر هم ردیف میشن!!!

سگهای داغ (علیرضا) :

از نظر دهندگان اصلی وبلاگ همشهری جوان بود ولی ییهو رفت و الان باز برگشته. من تازگی ها وبش نرفتم ولی مطمئنم تابستون دوباره کامنت بازی ام باهاش شروع خواهد شد!

Anonymous :

آنانیِ من که نمی دونم این اسم رو از کجا آورده، اونقدر راحت و صمیمی با آدم حرف می زنه که آدم همینحوری خود به خود جذبش میشه!!! بعد از رفتنش به مکه، اعتصاب کرده و چیزی نمی نویسه ولی ما همچنان منتظر اون داستان باحال هاش هستیم...

کامنت خصوصی و عمومی هاش رو هر دفه شونصد بار میخونم!(البته همینجوری!!!)

حسین جعفریان :

اوه اوه اوه!

یادمه اول با خوندن مطلباش اونقدر تحت تاثیر قرار می گرفتم که با هر آپش، من هم یه آپ با همون مضمون داشتم! بعد تر ها تاثیر ها از روی مطالبش به کامنت هاش سرایت کرد و با هر کامنتش کلی آدم رو متحول میکنه! البته الانش رو نگاه نکنید تو کامنت ها "الو! الو!" میکنه! تازگی ها حالش خوب نیست! نوشته هاش رو بخونید... خودش هم سر در نمیاره چی نوشته!!!

سم :

شیش ماه در میون یه کامنتی چیزی بینمون رد و بدل میشه ولی نه اون قدر!!!

نسل 17 (عماد) :

پسرکِ اهل تهرانپارس که معلوم نیست کدوم طرفیه! کنکور رو داده و برای دیدن مهندس شدنش روی مانیتور باید این تابستون رو تحمل کنه. نمی دونم با چه عقلی رفته بلاگ اسکای؟ مرتیکه! این بلاگفا چشه مگه؟!

...

اوووووووووووووووووووووه!

چقد طولانی شد!

حالا وایسید! گریه اش مونده!

وبلاگ های من همیشه چند نفری بی نام و نشان و مشکوک هم داشته!

الان هم فاطیما و سارا مشکوک اند!

...

فاطیما خانم از طرفدارانِ آقا است و من از مخالفان آقا! ولی به علل مشکوکی، همینجوری اون نظر میده و من جواب میدم... نمی دونم وبلاگ داره یا نه ولی خیلی دوست دارم وبلاگ داشته باشه!!! (منظورم رو فهمیدی؟ یه وبلاگ بزن دیگه!)

سارا خانم هم از طریق یورو2008 (!) با من آشنا شدن و همچنان بی نام و نشان نظراتشون در مورد قهرمانیِ آلمان که خدا می دونه حقشه رو مبذول می کنن! البته دختره ی پر رو خجالت نمی کشه و میگه به خاطر هدیه وبلاگ من نظر میده!! آخه آدم چقد می تونه پر رو باشه؟ مگه هدی خودش وب نداره؟! چرا تشویش اذهان می کنی؟ هان؟

...

وااااای! چشمتون ترکید؟

وایسید حالا!

می خواهید در مورد این م.ص ، این موجود عجیب و غریب و حتی مشکوک بیشتر بدانید؟!

متن پایین رو حتما بخونید!!!

 

م.ص از نگاه مهدی صالح پور!!!

 

از بچگی شیش می زد! همون بدو ورود به این دنیا، بیعار بودنش رو با تخلیه خودش روی لباس پرستار به جهانیان اعلام کرد! دقیقا یک ماه بعد از تولدش، از غصه ی وجود این پسر، خمینی دق کرد و مرد!!! بزرگتر که شد توی دو سالگی با گذاشتن کف دستش روی کیک تولدش، اجازه عکسبرداری از تصویر کامل کیک رو از همه سلب کرد! 7 سالگی، اولین روز مدرسه رو با گریه مداومش پیچوند و فکر می کرد خیلی زرنگه!!! در کل سرتقی بوده واسه خودش!!!

به دهه دوم زندگی اش می خواست پا بذاره که سهمیه جانبازی یه نفر، مانع ورودش به مدرسه نمونه دولتی شد و همین باعث آغاز خصومتش با کلیت نظام شد!!! دو سال بعد به خاطر کم تحرکی (فقط و فقط به خاطر مطالعه ی بیش از حد!) سنگ کلیه گرفت و کلیه اش رو سپرد به لیزر جراحان و متاسفانه زنده از اتاق عمل سنگ شکن صدا و سیما بیرون اومد! به خاطر بیماری اش مجبور به تحرک زیاد شد و در این بین فهمید خیلی به فوتبال علاقه داره و شد یکی از بهترین فوتبالیست های مدرسه راهنمایی اشون!(البته با کمی اغراق!!!)

قاری نمونه منطقه 18 تهران، سال 82 ، از پادویی خیاطی تا بستنی فروشی توی پارک رو هم تجربه کرده و کم سختی نکشیده. دبیرستان رو با یک اتفاق عجیب شروع کرد. توی مشهد بود که فهمید دبیرستان نمونه دولتی قبول شده و خودش رو با اولین پرواز(!) رسوند به تهران و در دبیرستان ثبت نام کرد و اولین کلاس های درسی تابستون عمرش رو گذروند. عضو شورای دانش آموزی دبیرستان و سپس منطقه شد و متاسفانه یا خوشبختانه بین کل مسئولین منطقه و شهر تابلو شد!!!

به خاطر دعوت دانش اموزان به تحصن با مدیر دعوا کرد و 2 سالِ آخر دانش آموزی اش (سوم و پیش دانشگاهی) رو در تحریم مدیریتی سپری کرد! با کمک استاد فیزیک اشون و کمک پشتیبان کانون فرهنگی آموزش، توی کنکور به موفقیت نسبی رسید.

پرند و پیام نور و مهندسی معماری و م.ص!

زندگی اش با شهر جدید پرند گره خورد و تقریبا هر روز مسیر 2 ساعته ی تهران-پرند رو میره و میاد. تو دانشگاه از بنیانگذاران نشریه دانشجویی شد و نشریه دانشجویی دانشگاه پیام نور پرند رو منتشر کردند. از 100 درصد زمان زندگی اش، 33 درصد خوابه و 33 درصد مطالعه میکنه و 33 درصد بقیه رو "بیکار، بیعار، می چرخه!!!"

عشق روزنامه نگاری و خبرنگاری است و داره تلاش میکنه کارت خبرنگاری اش رو همین تابستون بگیره! امیدواره بزرگترین وب سایت طنز فارسی رو بزنه و خیلی دوست داره داستان بنویسه ولی همیشه داستان هاش ابکی در میاد! با اغراق، طنز نوشته هاش بد نیست ولی اگه همین وقت رو روی درس و دانشگاه بگذاره می تونه توی معماری هم حرفی واسه گفتن داشته باشه!

بعد از یک سری اتفاقات در 15 سالگی از دین و مذهب به شدت زده شد و کمی اندیشه های سکولاری گرفت! ولی بعدها منطقی تر شد و سعی میکنه نه سکولار باشه و نه طرفدار ج.ا.ا!!! البته اندیشه های ضددینی اش هنوز هم پررنگه و باز به طور کامل معصومیت 12 امام رو (غیر از امام زمان) قبول نداره.

...

 

البته گفتنی ها در مورد این پسر زیاد ولی ما به همین چند پاراگراف بسنده میکنیم!

...

بسته دیگه!

خیلی سرتون رو درد آوردم...

منتظر شماره ی جدید هفته نامه ی دوربرگردون (سری جدیدش) باشید... همین!

 

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 14:50 | یکشنبه نهم تیر 1387 •

به علت پاره ای از مشکلات روحی-روانی-جسمانی-همینجوری ای امروز مطلبی برای دوربرگردون ندارم!!! برای جشن تولد وبلاگ (فردا یا پس فردا)، منتظر ویژه برنامه های مخصوص دوربرگردونی باشید...

...

فعلا (امروز) اینجا ما برای شما می نویسیم را بخوانید تا ببینیم چی میشه!!!

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 18:5 | شنبه هشتم تیر 1387

از همه جا از همه چیز

 

 

1. یادش بخیر... پارسال اسم این وبلاگ "از همه جا از همه چیز" بود ولی بعد از آشنایی با مهدی خانعلی زاده، به احترام سابقه ی بیشتر وبلاگش، اسم وبلاگ شد: دوربرگردون... ... یادش بخیر!

 

2. تیم ملی می رفت دور دوم ولی سید سوم حساب میشه! یعنی پایین تر از "استرالیا و کره" و "عربستان و ژاپن" . خدا کنه گروهِ آسون بیفته، تا یه بار هم که شده عین آدم و بدون پلی آف پاشیم بریم جام جهانی!

 

3. آقا چه میکنه این آلمان؟! من که بعد از باخت به کرواسی ناامید شده بودم، حالا دوباره به امید قهرمانی آلمان بازیها رو دنبال میکنم. فقط حیف که هلند و ایتالیا رفتند. در هر صورت من میگم "آلمان-اسپانیا" میرن فینال و آلمان قهرمان میشه، خدا می دونه که حقشه!!!

 

4. چند روز دیگه همزمان با برگزاری شونصدمین دوره ی کنکور، اولین سالگرد تاسیس وبلاگ متشخص و دیدنی و خواندنی و متنوع و طناز و باحال و ... دوربرگردون هم خواهد بود. از همین امروز شما رو به جشن تولد وبلاگ (روز یکشنبه) دعوت می کنم. حضور شما مایه افتخار ماست.

 

5. امروز مثلا روز مادره! بدتر از پارسال هیچ خبری نیست! بابای ما مثل احمدی نژاد عشق کارهای عمرانیه و ما در حال انجام عملیات عمرانی هستیم و حس هیچ کاری هم نداریم! درخواست مطلب ندهید!!!

 

6. برای وب گروهی مطلبی در مورد کنکور خواهم نوشت. روز کنکور در اینجا بخونید.

 

7. همشهری جوانِ این هفته رو خوندید؟! خجالت نکشیدید؟! واقعا ؟!

من احساس کردم بدجور به نسل ما (جوانان دهه هشتادی) توهین کرده بودند... منتظر بحث های خفنی در این رابطه در وبلاگ همشهری جوان و همین جا باشید.

 

8.  خدا پدر مادرِ مجید صالحی رو بیامرزه... خدایی این سه در چهار چقدر باحاله! البته دوستی می گفت ما به علت کمبود سریال طنز و برنامه شاد و شنگول، سطح توقعات ما پایین اومده که به هر چرت و پرتی می خندیم! ولی خدایی علی صادقی اش خیلی باحاله!

 

9. حسین جون... کم پیدایی، خبری ازت نیست!

    هادی جون... دوست داری بهت بگم چقدر شبیه احمدی نژادی؟!

    عماد جون... خوشحالمون کردی... ایشالا امسال مث پارسال...

    رضا جون... بابا یه وبلاگ بزن دیگه!!!

 

10. چقدر چرت و پرت گفتم؟! بسته دیگه! برید به زندگی هاتون برسید واسه من هم دعا کنید این دو تا پروژه رو بدم بره!

شرمنده سرتون رو درد آوردم... الان تو اوج روزهای سخت تحویل پروژه ام و هیچی هم از اتوکد سر در نمیارم و تریم و آف ست اش هم خرابه!!! و کلی بدبختی داریم!!!

شادزی ... بای

!! نوشته شده توسط مهدی صالح پور | 12:22 | سه شنبه چهارم تیر 1387 •